spacer

 

spacer

Tuesday, December 14, 2004

Some surreal descriptions in a special moment :


"..." ، با تاراندن ِحافظه ،زمان را از معنا تهی می کند. حافظه ، کندوتند ی ِ آمد و رفتش را دگر می کند وحلقه ی ِ گذشته<--حال ،گذشته <-- آینده ،حال <-- گذشته را از لحظاتی به هم چسبیده ، به آینده می بافد و آینده راهمچون بافته ای از گذشته به حافظه می ریزد؛ حال اش را در "دم" متوقف می کند تا با آینده و گذشته بیامیزدش و در زمان ،بوده گی کند.

اینگاه ، گوش ،گوش تر می شود و مجرای اش را برای ِترابری ِاندیشه پهن تر می کند تا اندیشه و شنیده هم - آغوشی کنند و فرزند را به مادگان ِپرستارش ، به درونگی وا گذارد تا فهم شود ، تا زیسته شود ، تا بشود.

چشم ،خمارتر می شود تا خیال ، خیزش کند.نور درونیده می شود. در این برون - تاری و درون - تابی ،چشم به درون می چرخد و برونه گی ِسفیدش را در سفیدی ِبرونیده اش حل می کند.

حس ، حسانی تر شده تن را در آغوش می گیرد و تن ِ حس - آگنیده به ناجا بر می شود.تعلیق ِ بی مکانی که در سکون اش ، تن به چه دورناها که پا نمی گذارد . حتی کُنش ها ،کُنش ترند! دریافت ِزیبایی از شیرینی ِواقعی اش کاسته بر تلخی ِنوشین اش می افزاید. و حس {حَش!} حس تر می شود.(You see the praxis ha?)

دود ِدم و بازدمیده ، به صحرای ِدرون انرژی می پاشد. سپهر ِدرون از آن ابری می شود و بار را می بارد . اقیانوس ِدرون از این بارش سرشار می خروشد و ساحل ِکویری اش را خیس می کند.

...

While listening to Elend





Erebus  || 


Comments: Post a Comment
spacer